خدا کمکم کن نمی خوام به فساد کشیده بشم
خدا کمکم کن جلو همشون بیستم
خدایا کمکم کن بتونم بدستش بیارم
خدایا کاری کن موفق باشم
خدایا دوست ندارم مثل آدمای بی هدف باشم
خدایا به فریادام جواب بده
خدا ناله هام می شنوی
نوشته شده توسط محمد امین در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت
چند روز بود یکی همش تو گوشم اینو میخوند :کسی نیست- بیا زندگی را بدزدیم انوقت میان دو دیدار قسمت کنیم .حالا که میخواهم بدزدمش نیست . حتی نمیدونم چطوری باید بدزدمش .
دو راهی احساس. بی خیالی و سوختن . یک طرف حس بی حد قوی من - طرف دیگه عاطفه ی بدون حد و مرز من . نمیتونم بفهمم. نمیتونم تصمیم بگیرم . نمیتونم قضاوت کنم .
حتی نمیتونم به لرد نگاه کنم. نمیتونم. خودم که بهتر از هر کس دیگه ای میدونم دوباره وقت نیاز شده که دارم بهش رو میکنم . که اگه این نیاز نبود فراموشش کرده بودم .
اینجا سکوت مطلق همه ی فضا را پر کرده . اینجا کسی حرف نمیزنه . اینجا نگا ه ها مرده است . اینجا همه سردرگمن . اینجا دو راهی زندگی نام داره . اینجا هیچ کس حوصله ی دیگری را نداره .حتی من حوصله ی خودم را .....
اینجا من محکومم . محکوم به محبت . محکوم به حماقت .
فکر کنم دارم با بچه بازی هام به همه چیز گند میزنم .تو از من ناراحتی . خدا ناراحت . خانوادم ناراحتن . خودم ناراحتم .چرا با وجود این همه تلاش بازم نمیتونم اطرافیانم را راضی کنم ؟چرا دارم خراب میکنم ؟ کجای کارم اشتباه ؟ من فقط سعی کردم همه چیز را درک کنم . از زندگیم گرفته تا حرفهای تو . اما همین تلاش برای درک کردن – طناب دور گردنم شد . تو دلت ازم گرفت . دیگری عصبانی شد . دیگری نا امید شد .....
امشب منتظر بودم . نیومدی . دلم خواست باهات حرف بزنم . نیومدی . شاگردت داره نهایت تلاشش را میکنه تا استوار باشه . سخت . خیلی سخت . اخرین درسی که بهم دادی خیلی سخت ......
کاشکی بودی
نوشته شده توسط محمد امین در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
تنها ماند گلي نكرد يادش
ديدن گل دل لقد كردن شد
اما اون يه بازي نگاهش كرد
من ميخواستم يه عمر من براي اون اون برا من من به خاطر اون اون به خاطر من
اما اون من محاكمه كرد يه طرفه قاضي شد و خودش ادامم كرد
گذشت اما اين جنازه باز زنده هست اما چه فايده كه نبودش بهتر از بودش
ميدوني گل خار كردن خيلي دل مي خواد
يه روزه كه دلم بد ميگيره
قسم به عشقمون قسم همش برات دل واپسم قرار نبود اينجوري شه يهو بشي همه كسم راستي چي شد چطوري شد اينجوري شد كه عاشقت شدم شايد ميگم تقسير توست تا كم بشه از جرم خودم
نوشته شده توسط محمد امین در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
عابري باچشم ترازكنارم گذشت...صدايش كردم:فلاني چراگريه ميكني؟عاشقي؟؟؟
عابرباچشم سرخ وپرآب به من نگاه كردوآرام گفت:آه...آري عاشقم!!!
گفتم:تنهايت گذاشته ورفته؟!
گفت:نه!من تنهايش گذاشتم!!
باحيرت وكنجكاوي گفتم:چرااااااا؟
آه بلندوجانسوزي كشيدوگفت:چون بهترين ونزديك ترين دوستم نيزعاشق اوبود.
باناراحتي گفتم:بخاطره دوستت عشقت را رهاكردي؟؟؟
باصدايي گرفته وملتهب گفت:آري...لياقت عشقش راداشت.
آرام گفتم:خوب مگرتونداشتي؟
بابغض گفت:اگرداشتم كه اينگونه تنهايش نمي گذاشتم.
دستش راآرام گرفتم وگفتم حال دوستت كجاست؟
دستش را كشيد واشك بر روي گونه هايش غلطيدباهمان حالت ملتهب گفت:توي آسمون
پيش خدا!!!...وبعدبه آسمان خيره شد!!!
شتابزده گفتم:هي...پس عشقت كجاست؟ازاوخبرداري؟
برروي زمين نشست وفرياد زد:ازدوري من جان باخت ودوستم نيز بخاطره اوخودش را
كشت!
هق هق گريه امانش رابريد وبه سختي اززمين بلندشد وعزم رفتن كرد.سمت اورفتم ودست بر
شانه اش گذاشتم وبانگراني گفتم:بااين حال خراب كجامي روي؟
باصدايي ترحم برانگيزگفت:پيش عشقم!تاازاومعذرت خواهي كنم!تابه اوبگويم هنوزباتمام وجودعاشقش هستم!بايدحقيقت رابه اوبگويم!
بااضطراب گفتم:هي ميخواهي خودكشي كني؟!
باتمسخرگفت: من سالهاست كه مرده ام وحال جسمي متحرك بيش نيستم...وميخواهم اين جسم نحيف را
نزدعشقم خاك كنم تاديگرهميشه كنارش باشم!!!
ديگراشك به من هم مجال نداد...به اوگفتم:چه روح بزرگي داري كه بخاطر دوستت عشقت را بخشيدي
وكناركشيدي!
باصدايي بغض آلودوپرحسرت گفت:يعني ارزشش راداشت؟!!
وديگربي هيچ كلامي رفت!
فرداي آن روز بادسته گلي زيبا نزد دوستم رفتم وگونه اش رابوسيدم وگفتم:عشقت مال خودت!
نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت
معلم از خشم داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان
ولی آخر كلاسی ها...
لواشك بین خود تقسیم میكردند
و آن یكی در گوشه دیگر
جوانان را ورق میزد
با خطی خوانا بر روی تخته ای كز ظلمتی تاریك غمگین بود
تساوی را چنین نوشت : یك با یك برابر است
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید بپا خیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباه فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره شد
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود
آیا باز یك با یك برابر بود ؟
سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یك فردِ انسان واحد یك بود
آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود
و آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یك فردِ انسان واحد یك بود
این تساوی زیرو رو میشد
حال میپرسیم : یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده میگردید ؟
یا چه كس دیوار چین ها را بنا میكرد ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس آنكه پشتش زیر بار فقر خم میشد
با كه زیر ضربت شلاق له میشد
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه خود بنویسید
كه یك با یك برابر نیست
نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت
سر قبر شخصی نوشته شده بود :
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم
وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است
من باید کشورم را تغییر بدم
بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم .
اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم
که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم
نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .
و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»
اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
نوشته شده توسط محمد امین در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به تمام دوستانی که افتخار دادن و به وب سر زدن
خوب این عکس ما دوتا داداشه
داداش امین متولد 22 تیر 1366 و داداش رضا هم متولد 27 خرداد 1366
خوب بچه ساوه هستیم و در خدمت بچه های ساوه
خوب فعلا حرفی برای گفتن ندارم فقط نظر یادتون نره
با اجازه همگی
زت زیاد
یاحق
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY